تبلیغات
بهاء بی بها

بهاء بی بها
بهایی پژوهی و اثبات بی بها بودن بهاییت در محضر عقل و فکر
نویسندگان
لینک دوستان
چهارم اسفندماه دو سال قبل یکی از چهره‌های درخشان و ماندگار تاریخ‌نگاری را از دست دادیم. کسی که به ادعای فعالان این حوزه سرمایه‌ای ملی و گنجینه‌ای غنی بود. حجت الاسلام‌والمسلمین دکترعلی ابوالحسنی(منذر) کسی بود که بیش از سی سال از عمر خود را صرف مطالعه، پژوهش و تالیف در حوزه تاریخ کرد و هنگامی که در 56 سالگی چشم از جهان فروبست یکی از چهره‌های ماندگار این عرصه بود. 

امسال به همین ماسبت قرار است همایشی با عنوان بیدارگر بصیر برگزار شود تا از قدر و منزلت این استاد تاریخ تجلیل گردرد. به همین مناسبت بد ندیدیم برخی از زوایای شخصیت این استاد را در کلام دوستان، همکاران و آشنایان وی بازنمایی کنیم.

منصف و پر مطالعه بود

«ازویژگی‌های شخصیت علمی ایشان، انصافی مثال زدنی در حوزه تاریخ نگاری بود به این معنا که اگر در زمینه‌ای به نتیجه نمی‌رسید، اصراری به تحمیل دیدگاهی خاص نداشت و آن را تسری نمی‌داد و اگر هم ازجهت علمی درحوزه‌ای به نتیجه می‌رسید، همان برایش مبنا وملاک قضاوت می‌شد.»

دکترموسی حقانی رئیس موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، این جملات را درباره مرحوم منذر می‌گوید و ادامه می‌دهد: «موضوع بعدی روش‌مندی تحقیقات تاریخی وی است. ازآنجایی که مرحوم ابوالحسنی دروس حوزوی خوانده بود، تجربیات برگرفته ازدروس حوزوی به ویژه «علم رجال» و «درایت الحدیث» کمک بسیاری در دسترسی ایشان به روش و ملاکی متقن در تاریخ نگاری کرد. وی هنگام بررسی آثار و اسناد از زوایای مختلف راوی خبر و منبع را مورد واکاوی قرار می‌داد و این طور نبود که به محض خواندن یک سند یا یک خط در یک کتاب آن را بپذیرد و برهمان اساس حکم صادر کند. مرحوم ابوالحسنی بسیار پرتتبع بود، به‌عبارت دیگر درباره یک موضوع تقریبا همه منابع مربوط وحتی منابع در ظاهرغیر مربوط را مورد بحث و بررسی قرار می داد.» 

اسیر مشهورات تاریخی نشد

موسی حقانی از زاویه‌ای دیگر هم به شخصیت علمی این استاد فقید می‌نگرد و می‌گوید: «ایشان اسیر مشهورات تاریخی نشد. به این معنا که براساس تاریخ نگاری عصرپهلوی وتاریخ نگاری‌ای که بعد ازمشروطه درایران شکل گرفت، مشهوراتی رواج پیدا کرده که عمدتا تحریفات تاریخی است ونه مبتنی برواقعیات.درمنابعی که برای برخی از افراد و جریانات بسیارقابل استناد وبه زعم آنها غیرقابل اشتباه بود، تشکیک می کرد وبه طورجدی و با همان ابزارهای علمی این منابع را مورد نقد وبررسی قرارمی‌داد اگر نکته درستی درآنها می یافت پروایی دراستفاده نداشت واگرنقطه غلطی نیزبود، بی هیچ پروایی آن اشتباه را بیان می کرد.»

حقانی تصریح کرد : «مسئله دیگر بازنگری و بازنگاری تاریخ بود. مرحوم ابوالحسنی براساس روحیه نقادی و مطالعات گسترده‌ به این نتیجه رسیده بود که ما باید تاریخ خودمان را یک باردیگر بخوانیم و به همین جهت به سمت بازنگری رفت.ایشان در این زمینه بیشتر منابع را مطالعه ودر مسیر بازنگری حرکت کرده بود و برهمین اساس، مرحله بازنگاری آغازشد.بنابراین مشاهده می‌کنیم که درآثاری چون «زندگی وزمانه» درباره شیخ ابراهیم زنجانی ، «فراترازروش آزمون و خطا»که مربوط به زندگی آیت الله سید کاظم یزدی است، درکتاب زندگی نامه سید احمد طباطبایی و یا در مجموعه 7 جلدی مربوط به شیخ فضل الله نوری یک بازنگاری درتاریخ مشروطه از سوی ایشان صورت گرفته و اگر اجل مهلت می داد ومی توانست آثاردیگرش را به انتها برساند ومنتشرکند، ما با یک مجموعه بی نظیر با رویکرد بازنگری و بازنگاری تاریخ مشروطه مواجه می‌شدیم.»

 

روایتگر تاریخ نبود، رسالت نقد تاریخی داشت

این روحیه نقادی که دکتر حقانی به آن اشاره می‌کند یکی از خصوصیات بارز مرحوم منذر است که در کلام دیگران هم می‌توان آن را مشاهده کرد. حجت‌الاسلام رضا غلامی،رئیس مرکز پژوهش‌های علوم انسانی اسلامی «صدرا» نیز این خصوصیت ایشان را اینطور شرح می‌دهد: «ایشان فقط به روایتگری تاریخی اکتفاء نمی‌کرد؛ مرحوم ابوالحسنی برای خود رسالت نقد تاریخی قائل بود لذا سعی می‌کرد در کنار ارائه دقیق و بی‌کم و کاست یک واقعه تاریخی، آن را از چشم یک عالم دینی و یک انقلابی اصیل مورد نقد و بررسی قرار دهد.»

حجت الاسلام غلامی علاوه بر این امر، به سختکوشی این استاد تاریخ بعنوان یک ویژگی بارز اشاره می‌کند: «واقعاً کسی را به سخت‌کوشی ایشان سراغ ندارم؛ اگر قانع می‌شد که ورودش به یک عرصه پژوهشی برای اسلام و انقلاب اسلامی ضرورت دارد، هرگونه رنج و سختی را برخود تحمیل می‌کرد تا امکان ورود به آن عرصه فراهم شود. بر همین اساس، بسیاری از کارهای وی که سابقه ده ساله ویا بیشتر داشت، به دلیل انجام کارهای پراکنده که برحسب ضرورت پذیرفته بود، روی زمین می‌ماند.»

 وی تصریح می‌کند: «جالب است بدانید، از استاد ابوالحسنی چند ده هزار فیش پژوهشی ارزشمند به جای مانده که نشان دهنده وسعت کارهای مطالعاتی آن مرحوم و برنامه دقیق و مفصّلی است که برای کارهای پژوهشی داشت. بنده ورود استاد به کارهای ضروری را ناشی از غیرت اسلامی و انقلابی‌اش می‌دانم. غیرتمندی مرحوم ابوالحسنی باعث می‌شد که ایشان به‌ویژه در برابر حوادث، وقایع و آنچه که به اسلام و انقلاب لطمه می‌زد، بی تفاوت نباشد و با تمام وجود به آن بپردازد.»

 

هیچ‌کس مثل او نهضت مشروطه را نمی‌شناخت

حجت السلام غلامی می‌افزاید: «به اعتقاد بنده، هیچ‌کس مثل استاد ابوالحسنی نهضت مشروطه را نمی‌شناخت و به ابعاد و لایه‌های زیرین آن اشراف نداشت. با اینکه با وفات استاد فعالیتش در حوزه مشروطه‌پژوهی ناقص ماند اما به اعتقاد من، مطالعه آثار ایشان در عرصه مشروطه، فهم ممتاز و منحصر بفردی از آن واقعه مهم برای افراد ایجاد می‌کند که نسبت بیشتری با حقیقت دارد. مجموعه آثار استاد درباره شیخ فضل الله نوری خصوصا به خاطر عشقی که ایشان به آن شهید والامقام داشت، در میان آثار گوناگون وی کاملاً شاخص است. البته آثار علمی ایشان درباره فرقه ضالّه بهائیت هم ‌ممتاز است. بعید می‌دانم این حجم افشاگری‌ای که مرحوم ابوالحسنی درباره بهائیت دارند در گذشته سابقه داشته باشد.»

«منذر» نامیده شد چون شجاع بود

دکتر محمدرضا سنگری اما به یکی دیگر از خصوصیات مرحوم ابوالحسنی که از وی چهره‌ای ممتاز ساخته بود اشاره می‌کند: «ویژگی دیگری که می‌توان درخصوص ایشان برشمرد، شجاعت ایشان در طرح مسائل بود. وی عنوان «منذر» را که برای خود انتخاب کرد، به‌معنای سکوی انذار و هشدار و به تعبیر یکی از کتاب‌هایش «دیده‌بان بیدار بودن» است. این خصوصیت از وی شخصیتی ساخته بود که از هیچ‌چیز نمی‌هراسید. ایشان در دوران دانشجویی و بعد از آن چندین مرتبه تهدید شده بود اما بی‌واهمه از تهدیدها و خطرگا‌ه‌هایی که سر راهش وجود داشت، راه خود را به‌درستی انتخاب و ادامه می‌داد.»

حجت‌الاسلام منذر (نفر سمت راست) کنار مقبره شیخ فضل‌الله نوری

فقط در تاریخ متخصص نبود

این استاد ادبیات معتقد است که چیرگی علمی مرحوم منذر تنها به تاریخ منحصر نمی‌شد و در اثبات ادعای خود به یکی از کتابهای وی اشاره می‌کند: «دکتر سنگری، با اشاره به این نکته که تخصص استاد منذر در رشته تاریخ خلاصه نمی شد، گفت: کتاب «بوسه برخاک پی حیدر» ایشان باب تازه‌ای را در فردوسی‌پژوهی و فردوسی‌شناسی باز کرده است. بنده که رشته‌ام ادبیات فارسی و عرصه تحقیقاتم این حوزه است، حقیقتا کمتر استاد دانشگاهی را دیده‌ام که فردوسی را این‌گونه که استاد ابوالحسنی توصیف و تحلیل کرد، فهمیده باشد.»

او می‌افزاید: «در کنار این اثر، کتابی مانند «طلعت یار» که از دیگر آثار ارزشمند ایشان در حوزه ادبیات است، وجه ادبی وی را کاملا برایمان روشن و مشخص می‌کند. هم‌چنین کتاب «سیاه‌پوشی در سوگ ائمه اطهار» اثری است که جنبه تاریخی در مفهوم تاریخ ندارد هرچند در تحلیل و تبیین این قبیل موضوعات تاریخ‌دانی ایشان مددرسانش بوده و به‌خوبی از دانسته‌ها و اندوخته‌های تاریخی خود بهره‌گیری کرده است.» 

این استاد دانشگاه با انتقاد از عدم ارائه و تدریس کتاب‌های حجت‌الاسالم دکتر علی ابوالحسنی در دانشگاه‌ها خصوصا در رشته تاریخ اظهار می‌دارد:‌ «متاسفانه ناشرانی که کتاب‌های ایشان را چاپ کرده‌اند توزیع مناسب و به اندازه کافی نداشته‌ و پل ارتباطی‌شان برای ارائه آثار وی جهت تدریس در دانشگاه هم قوی نبوده است. ایشان از ادبیاتی ویژه‌ با زبانی پخته، روان و رسا برخوردار بود و بی‌تردید اگر کتاب‌های تاریخی وی در فضاهای دانشگاهی ما راه پیدا کند، ارزش‌های ناشناخته استاد منذر بیشتر آشکار خواهد شد.» 

 

 ماجرای عجیب دیگ های پلوی سفارت انگلیس در مشروطه!!

در انتها بد نیست یکی از دستونشته‌های مرحوم منذر را که سایت وی منتشر کرده است بخوانیم:

در تهران، پیرمردی‌ شصت ــ هفتاد ساله‌ (ظاهراً‌ تهرانی‌الأ‌صل، و دارای‌ قد‌ی‌ رشید، و متدین) موسوم‌ به‌ ”بابا“ می‌زیست‌ که‌ (احتمالاً) ”جعفری“ به‌ او می‌گفتند و از یاران‌ فدائیان‌ اسلام‌ و مرحوم‌ شهید نو‌اب‌ صفوی‌ محسوب‌ می‌شد. بابا مدت‌ها پس‌ از شهادت‌ فدائیان‌ زنده‌ بود و آشنایی‌ من‌ با او نیز، به‌ همان‌ مناسبتِ‌ ارتباطم‌ با فدائیان‌ اسلام‌ اولیه، خصوصاً‌ با عموزادة‌ پدرم‌، مرحوم‌ شهید آقا سید عبدالحسین‌ واحدی، صورت‌ گرفت. بابا، در همان‌ زمان‌ها، برای‌ ما چنین‌ نقل‌ کرد:

من‌ در صدر مشروطه‌ حدوداً‌ مقابل‌ سفارت‌ انگلیس‌ در تهران، دکان‌ داشتم. یک‌ وقت، از ترددهایی‌ که‌ به‌ داخل‌ سفارت‌ می‌شد، احساس‌ کردم‌ در سفارت‌ انگلیس، دارد جریانات‌ عجیب‌ و غیر معمولی‌ اتفاق‌ می‌افتد. در تاریک‌شبی‌ که‌ در دکان‌ مانده‌ و مشغول‌ رسیدگی‌ به‌ حساب‌ دخل‌ و خرج‌ سالیانه‌ بودم، متوجه‌ شدم‌ شترهایی‌ همراه‌ با بار به‌ درون‌ سفارت‌ می‌روند! از لای‌ در به‌ دقت‌ ملاحظه‌ کردم‌ و در تاریکی، از روی‌ صدا و نیز قیافة‌ افراد، دو تن‌ از شتردارها را شناسایی‌ نمودم. فردا، روی‌ کنجکاوی، آن‌ها را پیدا کردم‌ و قضیه‌ را جویا شدم.

آقای‌ بدلا توضیح‌ دادند که آن‌ روزها وسایط‌ نقلیۀ‌ کنونی‌ وجود نداشت. وسیلة‌ بزرگ‌ حمل‌ و نقل، شتر بود و وسیلة‌ کوچک‌ترش‌ الاغ؛ و جدای‌ از این‌ دو، حمال‌ها که‌ بارها را بر دوش‌ گرفته‌ و این‌ سو و آن‌ سو می‌بردند. مرکز خرید و فروش‌ و نیز کرایة‌ شترها و الاغ‌ها، میدان‌ مال‌فروش‌ها بود که‌ جنب‌ امامزاده‌ سید اسماعیل‌ (واقع‌ در شمال‌ چهارراه‌ مولوی) قرار داشت. پاتوق‌ اشخاصی‌ هم‌ که‌ به‌ عتبات‌ و دیگر نقاط، مسافر می‌بردند، آنجا بود. ضمناً‌ میدان‌ بارفروش‌ها هم،‌ که‌ مرکز خرید و فروش‌ بار بود، نزدیک‌ آنجا قرار داشت. به‌ بقیة‌ ماجرا از زبان‌ بابا توجه‌ کنید:

بابا می‌گفت: از یکی‌ از آن‌ دو تن‌ پرسیدم: هان! بگو ببینم‌ تو، دیشب، در آن‌ وقت‌ شب، در سفارت‌ انگلیس‌ چه‌ می‌کردی؟! شتردار مزبور ابتدا قضیه‌ را منکر شد، گویی‌ به‌ او سپرده‌ بودند که‌ چیزی‌ نگوید. ولی‌ بعد که‌ اصرار مرا دید، گفت: سر پامنار (= مقابل‌ جایگاه‌ قبلی‌ سفارت‌ روس) انبار آقایان‌ رَز‌ازها (برنج‌فروش‌ها) است‌ که‌ از مازندران‌ با قاطر برنج‌ را بار کرده‌ و از آنجا نیز به‌ دکان‌های‌ رز‌ازی‌ انتقال‌ می‌دهند. از سفارت‌ انگلیس‌ نزد من‌ آمدند و مرا پیش‌ رز‌ازها بردند که‌ برنج‌ را از آن‌ها تحویل‌ بگیرم‌ و شبانه‌ به‌ سفارت‌ ببرم‌ (آقای‌ بدلا فرمودند: حال‌ آیا خود رز‌ازها واسطة‌ مأموریت‌ او شده‌ بودند یا سفارت، یادم‌ نیست‌ که‌ بابا چه‌ می‌گفت).

باری، اولین‌ چیزی‌ که‌ مشاهده‌ کردم‌ قطار شتر بود که‌ شب‌های‌ متعدد به‌ داخل‌ سفارت‌ برنج‌ می‌بردند، و همین‌ امر موجب‌ کنجکاوی‌ و پیگیری‌ قضیه‌ از سوی‌ من‌ شد. با تعقیب‌ جریان، دریافتم‌ برنجی‌ را که‌ اشخاص‌ وارد، از مازندران‌ با قاطرهای‌ مخصوص‌ مازندرانی‌ به‌ انبار رز‌ازها در پامنار می‌آورند، شبانه‌ با شتر (که‌ صدای‌ پایش‌ شنیده‌ نمی‌شود) از پامنار به‌ داخل‌ سفارت‌ منتقل‌ می‌شود. پس‌ از جریان‌ انتقال‌ برنج‌ به‌ داخل‌ سفارت، باز متوجه‌ شدم‌ که‌ شب‌ها، وقت‌ و بی‌وقت، اشخاصی‌ می‌آیند و به‌ سفارت‌ می‌روند. مِن‌ جمله، چوب‌ و تختة‌ زیادی‌ به‌ داخل‌ سفارت‌ آوردند! در آن‌ میان، نجاری‌ را که‌ آشنا بود، دیدم‌ رفت‌ و آمد می‌کند. از وی‌ پرسیدم‌ جریان‌ چیست؟! گفت: نمی‌دانم، در محوطة‌ عقب‌ سفارت، نزدیک‌ دیوار، کانال‌ درازی‌ در زمین‌ کنده‌اند. قبلاً‌ اظهار می‌داشتند که‌ می‌خواهند یک‌ دیوار ممتد بکشیم‌ و این‌ کانال، جای‌ پیِ‌ آن‌ دیوار است. اما حالا می‌گویند، فعلاً‌ کار لازم‌ دیگری‌ داریم‌ که‌ باید به‌ سرعت‌ انجام‌ گیرد. گفتم: چه‌ می‌خواهید بکنید؟ گفتند: چند قطعه‌ تخته‌ به‌ عرض‌ حدود یک‌ متر و بلندای‌ تقریباً‌ 5/1 یا 134متر بریده‌ و کنار هم‌ روی‌ کانال‌ قرار دهید. بعد هم‌ از جنب‌ هر یک‌ از تخته‌ها قسمتی‌ را با این‌ عرض‌ و طول‌ جدا سازید که‌ وقتی‌ دو تخته‌ کنار یکدیگر قرار می‌گیرد به‌ اندازة‌ 40 سانت‌ در وسط‌ آن‌ خالی‌ بماند. در کنار تخته‌های‌ مزبور، تخته‌های‌ دیگری‌ نیز قرار داشت‌ که‌ عمودی‌ نصب‌ می‌شد (و حائل‌ بین‌ توالت‌ها بود).

آن‌ وقت، جلو این‌ تخته‌ها و کانال، یک‌ نهر کوچکی‌ کنده‌ بودند. یک‌ روز می‌بیند که‌ کدخداهای دهات‌ شمیران، یکی‌ یکی‌ می‌آیند و به‌ سفارت‌ می‌روند (آن‌ ایام، شمیران‌ دِه‌ به‌ دِه‌ بود و هر ده، از مقداری‌ آب‌ قنات‌ یا چشمه، بهره‌ داشت. یک‌ قسمت‌ هم‌ از رودخانه‌ آب‌ می‌گرفتند که‌ مرکز اصلی‌ آن‌ آبشارِ‌ پس‌ قلعه‌ بود، و امامزاده‌ قاسم‌ و دربند و جعفرآباد و سعدآباد و...، در امتداد رودخانة‌ مزبور سهمی‌ از آب‌ داشتند که‌ بعدها رضاخان‌ پهلوی‌ آن‌ دهات‌ را ضبط‌ کرد و کاخ‌ سعدآباد را برپا ساخت).

یکی‌ از کدخداها را که‌ با وی‌ آشنا بودم، جای‌ دیگر گیر آورده‌ و پرسیدم: چه‌ خبر است‌ که‌ به‌ سفارت‌ رفت‌ و آمد می‌کنید؟ گفت: آقایان‌ سفارتی‌ها یک‌ طاق‌ آب‌ از ما خریده‌اند (نصف‌‌شبانه‌ روز آب‌ را که‌ دوازده ساعت‌ باشد، یک‌ طاق‌ می‌گفتند). بالأ‌خره‌ معلوم‌ شد که‌ از هر یک‌ از دهات‌ سر راه، یک‌ طاق‌ آب‌ خریده‌ و قرار گذاشته‌اند که‌ هر وقت‌ سفارت‌ خواست، آن‌ها این‌ یک‌ طاق‌ آب‌ را رها کنند به‌ سفارت‌ بیاید! ضمناً‌ برای‌ انتقال‌ آب‌ به‌ سفارت‌ نیز، راه‌ آب‌ طبیعی‌ در نظر گرفته‌ شده‌ بود که‌ قبلاً‌ وجود داشت‌ و آب‌های‌ زیادی‌ که‌ احیاناً‌ ــ مثلاً‌ در زمستان‌ ــ مصرفی‌ نداشت‌ در آن‌ قرار می‌گرفت‌ و به‌ طرف‌ شهر می‌آمد و به‌ خندق‌ دورشهر (دروازه‌ شمیران) می‌ریخت. خلاصه‌ آنکه، قرار سفارت‌ با حضرات‌ این‌ بود که‌ هر ساعت، آب‌ خواستیم، آب‌ را رها کنید بیاید توی‌ نهر و از آن‌ طریق‌ به‌ شهر آمده‌ و داخل‌ جوی‌ سفارت‌ شود؛ و از بسیاری‌ از این‌ دهات، با آنکه‌ تابستان‌ بود، به‌ علت‌ پول‌ زیادی‌ که‌ داده‌ بودند یک‌ یا چند طاق‌ آب‌ خریده‌ بودند...

مسألة‌ دیگر، روغن‌هایی‌ بود که‌ از سمت‌ کرمانشاه‌ می‌آوردند! بدین‌ گونه‌ که، خیک‌های‌ روغن‌ را با قیمت‌های‌ گزاف‌ از کرمانشاه‌ خریداری‌ کرده‌ و به‌ جای‌ سردخانه، در زمین‌های‌ بادگیردار سفارت‌ انبار می‌کردند. سایر چیزهایی‌ را نیز که‌ جای‌ خنک‌ لازم‌ داشت‌ در آن‌ زیرزمین‌ها قرار می‌دادند، و خلاصه‌ انبارهای‌ زیادی‌ برای‌ اشیای‌ گوناگون‌ وجود داشت‌ که‌ در آن، هر چیز در جای‌ خود و به‌ تناسب‌ قرار می‌گرفت.

می‌گفت: به‌ تدریج‌ می‌دیدم‌ شب، وقت‌ و بی‌وقت، اشیای‌ مختلفی‌ را از درب‌ جلو یا پشت‌ سفارت‌ به‌ درون‌ آن‌ می‌آورند، به‌ گونه‌ای‌ که‌ کسی‌ متوجه‌ نمی‌شد و از مجموع‌ این‌ فعل‌ و انفعال‌ها پیدا بود که‌ یک‌ حادثة‌ بزرگی‌ باید واقع‌ شود. ضمناً‌ با شتردارها و حمال‌ها، و خلاصه‌ با آن‌هایی‌ که‌ اشیای‌ مختلف‌ یا ظرف‌ و ظروف‌ را به‌ داخل‌ سفارت‌ می‌آوردند قرار گذاشته‌ بودند که‌ این‌ پول‌ را بگیر و روزی‌ یک‌ دفعه‌ (مثلاً) هر وقت‌ ما خواستیم، در جای‌ معینی‌ سر بزن‌ (ظاهراً‌ در همان‌ میدان‌ بارفروش‌ها، توی‌ مدرسة‌ فیلسوف‌ که‌ جنب‌ آن‌ بود یا اطراف‌ میدان‌ توی‌ امامزاده‌ سید اسماعیل‌ و...) که‌ اگر کاری‌ داشتیم‌ رابط‌ ما به‌ تو بگوید؛ هر وقت‌ خبرتان‌ کردند و پیغامی‌ دادند آن‌ کار را بکنید. همچنین‌ می‌سپردند که‌ به‌ کسی‌ نگویند، و حتی‌ در میان‌ آن‌ها جواسیسی‌ گمارده‌ بودند که‌ اگر یکی‌ قضیه‌ را لو داد، او را به‌ کیفیت‌های‌ خاص‌ تعقیب‌ کنند!

جریان‌ بدین‌ منوال‌ بود تا اینکه‌ یک‌ شب‌ نجّارها را خبر می‌کنند که‌ بیایید تخته‌ها(ی‌ توالت‌ها) را روی‌ به‌‌اصطلاح‌ پایه، با فاصله‌ای‌ از یکدیگر، قرار دهید. از آن‌ سوی، کدخداها را نیز خبر می‌کنند که‌ آب‌ را، به‌ تناوب، پشت‌ سر هم‌ رد کنید بیاید به‌ سفارت، جلوی‌ توالت‌ها؛ و بالای‌ توالت‌ها که‌ یک‌ حوض‌ وسیعی‌ قبلاً‌ برای‌ آب‌ خوردن‌ و شستشو و غیره‌ آنجا ساخته‌ بودند. یک‌ قسمت‌ وسیعی‌ را هم‌ برای‌ دام‌هایی‌ در نظر گرفته‌ بودند که‌ چوبدارها شبانه‌ از بیرون‌ به‌ داخل‌ سفارت‌ می‌آوردند و قصاب‌هایی‌ را هم‌ خبر می‌کنند برای‌ ذبح‌ آن‌ دام‌ها، و نیز آشپزها و نانواهایی‌ را برای‌ همانجا... .

باری، بابا می‌گفت: یک‌ روز صبح‌ ما در دکان‌ نشسته‌ بودیم، که‌ دیدیم‌ از همان‌ شتردارها و..، یک‌ عده‌‌ای‌ که‌ فِرز و زرنگ‌ هستند راه‌ افتاده‌ و هیاهو به پا کرده‌اند و شعارهای‌ سیاسی‌ می‌دهند! و خلاصه‌ ریختند داخل‌ سفارت‌ و برنامة‌ پلو چلوی‌ مفصل‌ برقرار شد... از جمعیت‌ نیز، هر چه‌ که‌ می‌آمد، یک‌ عده‌ را بیرون‌ می‌فرستادند که‌ بروید و خبر دهید که‌ بیایند پلو در کار است‌ و...!

 

عنوان، آزادی‌خواهی‌ بود و اینکه‌ شاه‌ باید مشروطه‌ بدهد و مخالفان‌ مشروطه‌ باید از بین‌ بروند


طبقه بندی: علمای شیعه، بابیت، بهاییت، بهاییت و استعمار، معرفی کتاب،
[ پنجشنبه 8 اسفند 1392 ] [ 22:35 ] [ antibahai ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


بنام خدا

یكی از كارهای دشمن در نسل جوان ترویج فحشا،عرفان های كاذب و بهاییت است

امام خامنه ای (حفظه الله)


............................

این وبلاگ با مدیریت جدید و با رویکردی جدید در سال جدید با محوریت پژوهش و نقد بهاییت آغاز بکار خواهد کرد

............................

وبلاگ بهاء بی بها در ستاد ساماندهی پایگاه های اینترنتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ثبت شده است

............................

آی دی بهاء بی بها :

Bahabibaha@yahoo.com

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب





Powered by WebGozar

Free Page Rank Tool

بهاء بی بها

EmamHadibanner
<تلویزیون بهاء بی بها>


پایگاه مجازی فارسی زبان مقاومت اسلامی لبنان - حزب الله